
420. زندگی مثل یک کمدین"میشه مثل یک کمدین زندگی کنی و به دنبال این باشی که از دل سختترین و بدترین اتفاقات چندتا خنده در بیاری".این ایده با دیدن سریال "خانم میزل شگفت انگیز" به ذهنم رسید. و حالا من چطور میتونم از اتفاقات دوست نداشتنی فعلی زندگیم چند تا خنده در بیارم؟اووووم. کار سختی نباید باشه. مثلا این که چند وقتی هست که به دنبال یه کار جدید میگردم و از اونجایی که لینک و ارتباط خاصی با کسی ندارم، مجبورم به ارسال رزومه در سایتهای کاریابی بسنده کنم. بارها پیش اومده که برای پوزیشنهایی رزومه ارس...
ادامه مطلب
خیلی وقته که دیگه نتونستم مثل سابق موسیقی گوش کنم و موسیقی هایی که می شنوم صرفا محدود شده به ترانه هایی که تو ماشین پلی می کنیم که این ترانه ها هم دیگه هرچند که هنوز دوست داشتنی و خاطره انگیزن، اما خیلی تکراری و گاها حوصله سر بر شدن. اصلا انگار نه انگار که من ماهی یه بار میرفتم سراغ بیپ تونز تا ببینم آلبوم جدید چی اومده تا بخرم و گوش بدم. در هر حال امروز اتفاقی تونستم آهنگ های ریچارد کلایدرمنو دوباره بعد از مدت ها گوش بدم. همون ریچارد کلایدرمنی که اینقدر دوستش داشتم که وقتی دوم دبیرستان بودم، کل زندگینامشو به انگلیسی خوندم و سر کلاس زبان برای بقیه ارائه دادم.اگر اشتباه نکنم سال 97 بود که کلایدرمن در اتفاقی کاملا استثنایی و باور نکردنی به ایران اومد و تو سالن وزارت کشور کنسرت برگزار کرد و منم...
ادامه مطلب
امروز یه وبسایتی پیدا کردم که توش کارکنان یک شرکت میتونن نظرشون رو درباره اون شرکت ثبت کنن. بعد از خوندن نظرات متحیر موندم که پس کجا خوبه برای کار کردن؟ خودم همیشه به این موضوع باور داشتم که همه ما تو یه قایق نشستیم و نمیشه انتظار تفاوت زیادی بین سازمان ها داشت، اما خوب تصورم این بود که شاید یه سری از جاهایی که به قول امروزی ها، برند کارفرمایی بهتری دارن، یکمی اوضاع مناسب تری داشته باشن که خوب این تصویر در حال حاضر کلا نابود شد. بارها این جمله رو از آدم های با تجربه تر از خودم شنیدم که برای این که حالت تو یه سازمانی خوب باشه باید عضوی از یه تیم باشی (منظور از تیم قطعا تیم های معمول کاری نیست) اما هیچ وقت باور نکردم و همیشه به خودم گفتم این فرضیه صرفا برآمده از طرز فکر آدم هایی هست که خودشون ...
ادامه مطلب
کتاب "زمان اشتباه، مکان اشتباه" از "جیلیان مک آلیستر" رو خوندم. خیلی برام جذاب و هیجان انگیز بود. ماجرای کتاب از جایی شروع میشه که خانم وکیلی به اسم جنیفر ساعت 1 شب روز صفر، پسر نوجوونش رو جلوی در خونشون می بینه که به یه مرد دیگه چاقو میزنه و اونو میکشه. دیدن این صحنه برای جنیفر خیلی وحشتناک و فراتر از تحملشه. پسرش توسط پلیس بازداشت میشه و حالا باید تا صبح منتظر باشه تا ببینه چه اتفاقی میفته و چکار باید کرد ... چند ساعتی از شب رو خوابش می بره و وقتی بیدار میشه، می بینه که به یک روز قبل، یعنی روز منفی یک برگشته و این میشه شروع سفرش به گذشته. بعد از اون روز هر روز به روزهای قبل تری در زمان برمی گرده تا سرنخ هایی از ماجرا رو بدست بیاره و بتونه به نحوی در سرنوشت تغییری ایجاد کنه. جدا از این که د...
ادامه مطلب
نمی دونم من عجیب غریب شدم یا دنیا و آدمهاش اینقدر عجیب و غریب شدن که من هر روز با کلی علامت سوال روزمو تموم می کنم.از همون اول صبح و ب بسم الله این سوالا شروع میشه. مثلا چرا وقتی شرکت یه طبقه از یه پارکینگ طبقاتی رو - که دقیقا ساختمون بغلیمونه- برای تمام کارکنان اجاره کرده و همه میتونن به رایگان و به راحتی ازش استفاده کنن، اما بازم همه دوست دارن تو خود پارکینگ ساختمون به صورت مزاحم خیلی مضاعف پارک کنن - که یه در خیلی کوچیک داره و فقط 6 نفر باید واستن بهت فرمون بدن که به سلامت رد شی- ؟ همین یه ماه پیش تو همین پارکینگ تصادف شد و 6 تا ماشین زخمی شدن و کلی استرس و بحث و دردسر پیش اومد ولی همچنان همون رفتارها ... .یا مثلا نمی دونم چرا هلدینگ بالا سری ما اینقدر به ما حسودیش میشه و ما دست رو هرکاری...
ادامه مطلب
حدود دو یا سه سالی هست که روی میزم یه شاخه کوچیک گل قاشقی دارم که تو یه گلدون آب گذاشتم. از اول قصد نداشتم که بکارمش، چون نگهداری گل تو فضای اداره سخته و فقط می خواستم یه رد و نشونی از گل روی میزم داشته باشم. برای همینم به محض این که شاخه اش ریشه میزد، ریشه هاشو جدا می کردم و دوباره توی آب میذاشتم تا خراب نشه.چند وقتی بود که خیلی حال و حوصله خودمم نداشتم چه برسه به این که بخوام به گلدونم توجه کنم و بنابراین رهاش کرده بودم به امون خدا تا این که متاسفانه برگاش کاملا زرد شد. ولی من بازم نه ازش دلجویی کردم و نه دور انداختمش، فقط ته دلم غصه خوردم.چند روز پیش دیدم که دو تا برگ کوچیک نو، دقیقا منشعب از همون برگ های زرد، دارن چشمک میزنن. تو دلم خوشحال شدم اما بازم بی حوصله تر از اونی بودم که بخوام ح...
ادامه مطلب
زندگي یک نواست. همونطور كه از وارد شدن ضربه به سيمها و ايجاد ارتعاش در اونها نواي دلنشيني ايجاد ميشه، از ضربه خوردن به روح ما و ارتعاش اون هم نواي زندگي جاري ميشه... .گاهي نوايي آروم و عاشقانه رو مي شنوي، گاهي نوايي رعب انگيز، گاهي غم انگيز و گاهي شاد.اینجا نوای زندگیم رو می نویسم. بخوانید...
ادامه مطلب
من خیلی ساده تر از اونچه که فکرش رو بکنی، زیر پام خالی شده بود و داشتم غرق میشدم و رفیقم که دقیقا کنار من داشت شنا می کرد، متوجه این موضوع نبود و جذب ماجراهای توی ساحل شده بود. همش توی چند ثانیه اتفاق افتاد و توی همون وضعیت می تونستم صدای اون رقص و پایکوبی مسخره رو از ساحل بشنوم؛ همینطور صدای شادی و قهقهه بقیه همسفرهامو. می خواستم داد بزنم تا شاید یکی متوجه غرق شدنم بشه ولی تا میومدم که دهن باز کنم، حجم اب زیادی خفم میکرد. من قفل شده بودم، گیر کرده بودم. باورم نمیشد ... آدم هایی که این همه سال میشناختمشون و باهاشون دوست بودم، در بحرانی ترین لحظه زندگیم منو از یاد برده بودن ... . دیگه تقریبا ناامید شده بودم و داشتم تن میدادم به پایان زندگیم که یکباره غریبه ای منو به بالای اب کشید.اون روز من د...
ادامه مطلب
شاید اگر از شما بپرسن که خوشبختی رو در چی می دونین و یا تعریفتون از خوشبختی چیه، هر کدوم یک معیار خاص برای اون داشته باشین. اما سلیگمن، بنیان گذار روان شناسی مثبت گرا، well being و یا به تعبیر من خوشب...
ادامه مطلب
و این منم ... دختری در آستانه دفاع!دفاع از چیزی که معروف هست به رساله!وقتی وارد این دوره شدم، هیچ وقت و هرگز فکر نمی کردم که شش سال و نیم از عمرم بهش اختصاص پیدا کنه. از بهترین سال های عمرم. 25 سالگی ...
ادامه مطلب
رفتم سراغ کتابخونه ام تا یک کتاب را به عنوان زیردستی انتخاب کنم که چشمم خورد به کتاب «مدیریت تحول در سازمان» نوشته دکتر دعایی که در دوره کارشناسی برای واحد درسی با همین عنوان، مطالعه اش کردم. اون زمان...
ادامه مطلب
دلم تنگ شد برای اینجا. بیشتر از همه برای نوشته هام و دنیای اون روزهام که چقددددددددر متفاوت بود.هنوز هم می نویسم. زیاااااد. اما جایی دیگه و به شکلی دیگه. حالا دیگه همه چیز عوض شده....
ادامه مطلب
بالاخره به سه روز تعطیلی پشت سر هم خوردم و تونستم بین لذت مشهد رفتن و لذت تنها موندن تو تهران و کارهای مورد علاقه رو انجام دادن، دومی رو انتخاب کنم و یکمی خلوت کنم، آهنگ گوش بدم، پیانو بزنم، فکر کنم، بخوابم! بنویسم و اوقاتم رو با دوستای قدیمی بگذرونم. دوستایی که فکر نمی کنن که جاشون رو توی این دنیا تنگ کردی و قصد ندارن که تورو پشت سر بذارن....
ادامه مطلب