بعضی از تصمیم گیرهای مهم زندگی من بر حسب اتفاق و تا حدی جبر بوده. مثلا کارآفرینی خوندنم اینطوری شد که من داشتم برای کنکور کارشناسی ارشد -گرایش مدیریت منابع انسانی و یا مدیریت رفتار سازمانی- تو یکی از دانشگاه های دولتی تهران می خوندم، اما برای خوندن درس "حسابداری دولتی" وقت کم آوردم و با توجه به این که اون زمان برام کارشناسی ارشد خوندن تو یه دانشگاه خوب اهمیت بیشتری نسبت به نوع گرایش داشت، تصمیم گرفتم به سمت کارآفرینی تغییر مسیر بدم، چون در این حالت دیگه نیازی به خوندن اون درس نبود و این شد که من وارد گرایشی شدم که هیچی ازش نمیدونستم و تا یک سال اول کلا توی شوک و بهت بودم و خودم رو بابت این انتخاب سرزنش می کردم. البته خیلی طول نکشید که نظرم کاملا عوض شد و عاشق این رشته شدم.
یکی دیگه از این مدل تصمیم گیری ها هم سال گذشته برام پیش اومد. داستان از این قراره که من به عنوان کارشناس سرمایه گذاری و تحلیل گر کسب و کار وارد شرکت فینوداد شدم و هم زمان دو تا کار رو پیش میبردم: یکی ارزیابی استارتاپ ها با هدف سرمایه گذاری و یکی دیگه تحلیل و پیگیری ایجاد بعضی از نهادهای مالی مثل صندوق های پژوهش و فناوری، تامین مالی جمعی و ... . بعد از مدتی با تغییر تیم مدیریتی، موضوع سرمایه گذاری به طور کل از اهداف شرکت خارج شد و تمرکز روی توسعه محصولات مالی قرار گرفت. توی این دوره نقش من به عنوان تحلیل گر کسب و کار پررنگ تر شد و میتونستم به مدیران ارشد سازمان برای تصمیم گیری هاشون کمک کنم. اوضاع چند ماهی به همین منوال ادامه داشت تا این که یکی از مدیران محصولمون، شرایط مهاجرتش فراهم شد و ما رو ترک کرد. با توجه به این که من در مورد محصولات و صنعت فین تک دانش و تسلط نسبتا خوبی داشتم، مدیرانم تصمیم گرفتن که بجای استخدام یک مدیر محصول جدید، به من پیشنهاد هدایت محصول رو بدن. پذیرش چنین پیشنهادی برای من سخت بود چرا که باید از حوزه ای که بهش مسلط بودم و چندین سال تجربه کار داشتم، جدا میشدم و دوباره از صفر شروع می کردم به یادگیری و کسب تجربه در حیطه ای جدید. اما سه عامل منو متقاعد کرد که با این تغییر همراه بشم: اول این که چند هفته قبل از این اتفاق، یه آدم خبره ای رزومه منو دید و بهم گفت که تو با این تجربیاتی که داری خیلی به درد مدیر محصولی می خوری و من اگر جای تو بودم به این سمت حرکت می کردم. البته که اون زمان من حرفش رو نشنیده گرفتم و به مسیرم ادامه دادم. دوم این که توی مدتی که تیم مدیریت جدید اومده بودن، من از نزدیک با مدیر محصول ها کار کرده بودم و با خودم فکر می کردم که اگر بتونم به دانش محصولی هم تا حدی مسلط بشم، قطعا میتونم تحلیل گر بهتری باشم. و نهایتا عامل سوم این بود که میتونستم به مدیر محصولی به چشم یک تجربه نگاه کنم. به خودم گفتم تو میتونی شش ماه تو این حوزه کار کنی و اگر دیدی به هر دلیلی دلت نمی خواد که تو این مسیر بمونی، راه برای برگشت بازه. ضمن این که اگر خواستی تا به مسیر قبلت برگردی این بار حتما یه نیمچه دانشی از مدیر محصولی هم خواهی داشت و همین میشه نقطه قوتت.
نتیجه این که الان بیش از یک ساله که مدیر محصول هستم و متوجه شدم که تحلیل گری کسب و کار نه تنها جدای از مدیر محصولی نیست بلکه بخشی از اونه و اتفاقا آدم هایی که دانش کسب و کاری دارن، میتونن از بسیاری جنبه ها درک بهتری از فرآیند مدیریت محصول داشته باشن.
نتیجه کلی تر این که تصمیماتی که به دلیل محدودیت ها و یا بر حسب جبر شرایط اتخاذ میشن، شاید در لحظه خیلی خوشایند نباشن، اما در نهایت میتونن تاثیرات خیلی مطلوبی بر زندگیمون داشته باشن. نمیدونم شما هم با من موافقید؟
