وقتی برای اولین بار فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» رو دیدم عاشقش شدم. عاشق تعریفی که از عشق داشت، عاشق حال و هوای گیلانش، عاشق اصطلاح انزلیچی که اولین بار اونجا شنیدم. عاشق موسیقیش و پخش صدای بارون تو سکانسهای مختلف و در یک کلام عاشق همه چیزش. وقتی موسیقی فیلمش منتشر شد، جزو اولین نفرها خریدمش و به خیلیها پیشنهاد کردم که بهش گوش بدن، هرچند که برای اغلب آدمها عجیب بود که چرا یه نفر باید به یه آلبوم مثلا موسیقی گوش بده که توش بخشهایی از دیالوگهای فیلم پخش میشه!
بعد از اون بارها و بارها فیلم رو دیدم و بارها و بارها موسیقیش رو گوش دادم - مثل همین الان که دارم این متن رو مینویسم. اما حالا دیگه ذره به ذرهی فیلم برام آشناست چون از نزدیک دیدمشون، شنیدمشون و لمسشون کردم. صدای مرغهای دریایی کنار مرداب و دریا، صدای سوت کشتیها، صدای ماهیگیرا و حراج تو بازار ماهیفروشا. طعم خوش چایی لاهیجان که الان میدونم دقیقا 20 دقیقه باید دم بکشه، رطووووووووبت، بارون و همهی همه چی. راستش هیچ وقت فکرشم نمیکردم که یه زمانی با یه مرد انزلیچی ازدواج کنم و به واسطه این عشق ماهی، دوماهی یه بار برم انزلی و قصه زندگی همینقدر عجیب و جذابه و کسی چه میدونه که سکانس بعدی چطور رقم خواهد خورد؟
- ببخشید گلی من خیلی خستهام. باید یه خورده بیفتم اینجا.
- معلومه که خستهای. بخواب دیوونهه.
- میارزید ... .
