خرید بک لینک

خیلی وقته که دیگه نتونستم مثل سابق موسیقی گوش کنم و موسیقی هایی که می شنوم صرفا محدود شده به ترانه هایی که تو ماشین پلی می کنیم که این ترانه ها هم دیگه هرچند که هنوز دوست داشتنی و خاطره انگیزن، اما خیلی تکراری و گاها حوصله سر بر شدن. اصلا انگار نه انگار که من ماهی یه بار میرفتم سراغ بیپ تونز تا ببینم آلبوم جدید چی اومده تا بخرم و گوش بدم. در هر حال امروز اتفاقی تونستم آهنگ های ریچارد کلایدرمنو دوباره بعد از مدت ها گوش بدم. همون ریچارد کلایدرمنی که اینقدر دوستش داشتم که وقتی دوم دبیرستان بودم، کل زندگینامشو به انگلیسی خوندم و سر کلاس زبان برای بقیه ارائه دادم.

اگر اشتباه نکنم سال 97 بود که کلایدرمن در اتفاقی کاملا استثنایی و باور نکردنی به ایران اومد و تو سالن وزارت کشور کنسرت برگزار کرد و منم این شانس رو داشتم که از نزدیک شاهد این رویداد باشم. چقدر اون دو ساعت برای من هیجان انگیز بود، جوری که انگار از عمرم حساب نشد.

الان داشتم فکر می کردم که من بدون این که حواسم باشه به یه سری از آرزوهام رسیدم و غرق لذت شدم.

من اون شبی رو هم که یه پیانو مکانیکی واقعی خریدم، خیلی خوب یادمه. یادمه که از شدت هیجان نمی تونستم بخوابم. همینطور یادمه که چقـــــــدر خوشحال بودم که تونستم تو کلاس های اقای صحاف تو مشهد ثبت نام کنم و شبش به خواهرم گفتم که این موضوع برای من خیلی خیلی باعث افتخاره :) آخه آقای صحاف هرکسی رو به عنوان هنرجو قبول نمی کرد. خیلی هم سختگیر و تشویقنکن بود و باز یادمه که همین آدم سخت گیر یه بار وقتی درس شماره 18 بورگمولر رو براش زدم، خیلی هیجان زده شد، دستم رو با دو تا دستش گرفت و فشار داد و گفت: آفرین. این قطعه رو عالی زدی ... عالی و من اون لحظه قطعا روی زمین نبودم.

چه شعفی ... چه حال خوبی ... چقدر دلم از این حال خوبا خواست ... چقدر زندگی رو خرابش کردم.

یه زمانی همش با خودم می گفتم کی بشه درسم تموم بشه، صبح تا عصر برم سر کار پول در بیارم و عصرش برای خودم باشم و بدون استرسِ درس و مشق کارهایی که دوست دارمو انجام بدم. حالا چهار ساله که درسم تموم شده اما نه تنها که وقتی بیشتری برای کارهایی که دوست دارم نمیذارم، بلکه از همون کارهایی که قبلا انجام میدادم هم غافل شدم. کارایی مثل گوش دادن موسیقی، شعر خوندن، نوشتن، ... . واقعا این بود آرمان های ما؟

چجوری میشه دوباره به اون حال خوب رسید؟ چجوری میشه دوباره اون قسم از هیجانات رو تجربه کرد؟ از کی اصلا این کار کردن اینقدر برام مهم شد؟ چی شد که گم شدم؟

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: سه شنبه 22 اسفند 1402 ساعت: 8:20

صفحه بندی