کتاب "1 اشتباه، مکان اشتباه" از "جیلیان مک آلیستر" رو خوندم. خیلی برام جذاب و هیجان انگیز بود. ماجرای کتاب از جایی شروع میشه که خانم وکیلی به اسم جنیفر ساعت 1 شب روز صفر، پسر نوجوونش رو جلوی در خونشون می بینه که به یه مرد دیگه چاقو میزنه و اونو میکشه. دیدن این صحنه برای جنیفر خیلی وحشتناک و فراتر از تحملشه. پسرش توسط پلیس بازداشت میشه و حالا باید تا صبح منتظر باشه تا ببینه چه اتفاقی میفته و چکار باید کرد ... چند ساعتی از شب رو خوابش می بره و وقتی بیدار میشه، می بینه که به یک روز قبل، یعنی روز منفی یک برگشته و این میشه شروع سفرش به گذشته. بعد از اون روز هر روز به روزهای قبل تری در زمان برمی گرده تا سرنخ هایی از ماجرا رو بدست بیاره و بتونه به نحوی در سرنوشت تغییری ایجاد کنه. جدا از این که داستان غافلگیری های فوق العاده ای داره و من مدام موقع خوندنش به این فکر می کردم که اگر سریالش ساخته بشه، چقدر جذاب خواهد بود، خود ماجرای سفر در زمان هم، هرچند باورناپذیر، اما بسیار تامل برانگیزه و باعث شد تا در مسیر همراهی با جنیفر بارها و بارها از خودم بپرسم که "اگر قرار بود من به عقب برگردم، چه تغییری توی زندگیم می دادم؟"
شاید به جواب این سوال کلیشه ای که "اگر دوباره به دنیا بیای چکار می کنی؟" زیاد فکر کردم و جوابم این بوده که "من زندگیم رو همینطوری که رخ داده و با همین مختصاتی که داره دوستش دارم و بنابراین تغییری توش ایجاد نمی کردم" - مخصوصا که واقعا نمی دونیم انتخاب های دیگه ما چه پیامدهایی دربر خواهد داشت - اما به نظرم موضوع این کتاب اصلا ایجاد یک تغییر کلی در زندگی نیست. بلکه به رفتارها و واکنش های جزیی توجه داره که در هر روز می تونیم داشته باشیم و یا نداشته باشیم. مثلا اگر به همین دیروز برگردیم، چه کارهایی رو انجام می دیم و یا چه کارهایی رو انجام نمیدیم؟ به دو روز پیش چطور؟ یک هفته قبل؟ یک ماه قبل و ... ؟ قهرمان این داستان ذره ذره روزهای گذشته رو یکی پس از دیگری پشت سر میذاره و این بار هر روز رو آگاهانه تر زندگی می کنه. مثلا بیشتر به جزییات رفتار همسر و یا فرزندش توجه داره و با این کار زوایای جدیدی از آدم هایی که سالهاست باهاشون زندگی کرده رو کشف می کنه.
یه بعد جالب دیگهی سفر به گذشته، مواجه شدن دوباره با آدم هایی هست که در زمان حال به هر دلیلی دیگه کنار خودت نداریشون. تو احتمالا نمی تونی کلیات رو تغییر بدی و مثلا مانع مرگ عزیزانت بشی اما حداقل می تونی در زمان بودنشون لحظات بهتری در کنارشون بسازی. مثلا شاید این بار در اخرین لحظات حرف های توی دلت رو بتونی به زبون بیاری، یا مهربون تر باشی و یا کمتر فکرت درگیر کار کردن بشه و بیشتر بودن کنار آدم ها برات اهمیت داشته باشه.
حالا با دونستن همه این ها یه چالش جدید درست میشه. ما که نمی تونیم به عقب برگردیم. اما می تونیم فرض کنیم که امروز همون مرور گذشته و یا زندگی گذشته ماست و فقط چون زمان زیادی ازش گذشته از حافظمون پاک شده ... - بماند که همین الان هم حتما برای هممون پیش اومده که ناگهان حس کردیم تصویری از زندگی رو برای بار دوم هست که می بینیم و بعضی ها بر این نظرن که ما قبلا یک بار همین ها رو در عالمی دیگر زندگی کردیم - اره داشتم می گفتم که فرض کنیم که امروز همون گذشته ماست که فراموشش کردیم و حالا می خوایم چطور بسازیمش؟ چه سرنخ هایی هست که باید ببینمشون ام بهشون توجه نمی کنیم و برعکس چه چیزهایی هست که نباید ببینیم و یا به تعبیری نباید بهش توجهی کنیم اما توش گیر می کنیم و ازش کنده نمیشیم؟ خوب قطعا ما مثل جنیفر آینده رو زندگی نکردیم و یا اگر زندگی کردیم چیزی ازش تو ذهنمون نیست اما شاید بتونیم با ذهنمون خودمون پرتاب کنیم به 20 سال آینده و از خودمون بپرسیم که در اون زمان چه چیزی مهمه که می تونه ریشه در رفتارهای گذشته ما داشته باشه؟ برای خودم یکم سخت و گنگ و پیچیده اما در عین حال جذاب و الهام بخشه. تا چه حد می تونیم از آینده پیش بینی داشته باشیم؟ سوال اساسی که در آینده باهاش مواجه میشیم چی هست و در روزهای حال حاضر زندگیمون باید دنبال چه جوابی بگردیم؟
برچسب:
نویسنده: کوروش حیدری