خرید بک لینک

من خیلی ساده تر از اونچه که فکرش رو بکنی، زیر پام خالی شده بود و داشتم غرق میشدم و رفیقم که دقیقا کنار من داشت شنا می کرد، متوجه این موضوع نبود و جذب ماجراهای توی ساحل شده بود. همش توی چند ثانیه اتفاق افتاد و توی همون وضعیت می تونستم صدای اون رقص و پایکوبی مسخره رو از ساحل بشنوم؛ همینطور صدای شادی و قهقهه بقیه همسفرهامو. می خواستم داد بزنم تا شاید یکی متوجه غرق شدنم بشه ولی تا میومدم که دهن باز کنم، حجم اب زیادی خفم میکرد. من قفل شده بودم، گیر کرده بودم. باورم نمیشد ... آدم هایی که این همه سال میشناختمشون و باهاشون دوست بودم، در بحرانی ترین لحظه زندگیم منو از یاد برده بودن ... . دیگه تقریبا ناامید شده بودم و داشتم تن میدادم به پایان زندگیم که یکباره غریبه ای منو به بالای اب کشید.

اون روز من در کمال ناباوری نجات پیدا کردم و بعدها از اون غریبه که حالا رفیقم شده، شنیدم که سال ها پیش عزیزش رو توی دریا از دست داده و از اون زمان دیگه ساحل و اتفاقاتش براش بی معنی شده ... .

این نوشته واقعی نیست!

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: دوشنبه 28 شهريور 1401 ساعت: 21:13

صفحه بندی