خرید بک لینک

حدود یک ساله که به واسطه یک بنیاد خیریه با چند تا دختر 19-23 ساله همراه شدم و بهشون پیانو درس میدم. الان داریم به اواخر دوره دوم نزدیک میشیم و بچه ها دارن برای اجرا در روز جشن پایان ترم آماده میشن. نمی دونم کدوم یکی از ما بیشتر خوشحالیم. بچه ها که پیانو رو تا حدی یاد گرفتن و می تونن دربرابر خانواده ها و دوستانشون قطعه ای بنوازن و یا منی که می بینم با وجود همه محدودیت های موجود تونستم یه چیزایی در حد توان بهشون یاد بدم. دیروز سر کلاس بودم که خانمی در زد و در حالی که چشماش پر اشک بود، وارد کلاس شد. ازم پرسید: «شما معلم موسیقی این بچه ها هستین؟ اینا اینقدر قشنگ پیانو زدن که من احساساتی شدم و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.» اون لحظه بود که از ته قلب یه لبخند رضایت رو لبم نشست و به خودم گفتم: «همین کافیه، نتیجه این کلاس اگر فقط همین یه چیز باشه، کافیه».

بی نهایت این بچه هارو دوست دارم و باهاشون احساس راحتی فوق العاده ای می کنم. مهربونی این بچه ها خیلی زیاده.

توی بنیاد فرصتی برای بچه ها فراهمه تا با تخصص های مختلف آشنا بشن و بفهمن که اولویتشون در زندگی چی هست و به کجا می خوان برسن. در اصل از هر تخصص و رشته ای فقط سر نخی به اون ها داده میشه تا در صورت علاقه مندی دنبالش کنن و آینده ی بهتری برای خودشون بسازن. خیلی خوشحالم که «بهار» - بهترین شاگردم- تصمیم گرفته تا موسیقی رو دنبال کنه.

تو بنیاد من فقط پیانو درس دادم، اما از روز اولی که رفتم سر کلاس به این فکر می کردم که چطور می تونم به بچه ها کمک کنم تا بفهمن که کدوم مسیر رو برای ادامه دادن باید انتخاب کنن و تمام تمرکز و تلاششون رو در همون مسیر بذارن. این دغدغه رو نه برای کمک بچه های بنیادی، بلکه برای کمک به تمام بچه های ایران داشتم و دارم و دلم می خواد روزی رو ببینم که هیچ کسی در بزرگسالی این حسرت به دلش نمونه که چرا تو یه رشته اشتباهی درس خوند و انرژی گذاشت. حسرتی که متاسفانه به دل خیلی از هم نسل های من و نسل های پیش از من موند.

ایمان دارم که وقتی یک چیزی رو با تمام وجود بخوای، راههای رسیدن به اون هم فراهم میشه. شاید به همین خاطر هم بود که از فروردین ماه به لطف دو تا از دوستانم در جایی مشغول به کار شدم که کاملا هم جهت با دغدغه های ذهنیم هست. موسسه ای که به نوعی به دنبال برنامه ریزی برای آینده بچه ها و کمک به اون ها در جهت پیدا کردن استعدادهاشون و پرورش اوناست. فکر می کنم اواسط تیر ماه بود که بهم پیشنهاد نوشتن کتابچه ای باعنوان «انتخاب شغل آینده - ویژه نوجوانان» داده شد و من همون روز با خوشحالی هرچه تمام استارت کارو زدم. کتابم رو با این جملات شروه کردم:

"چرا این کتابو می نویسم؟

زمانی که 23 سالم بود، در اولین کلاس دوره کارشناسی ارشد، با یک تکلیف مواجه شدم:

«برنامه توسعه فردی خود را بنویسید. توضیح دهید که برای بیست سال آینده خود چه برنامه ای دارید».

تا اون زمان هرچند که همیشه به آینده فکر کرده بودم، اما همیشه، افق دیدم محدود به چهار و یا نهایتا پنج سال بود. برنامه داشتن برای بیست سال آینده ی زندگی یک سوال مهم و چالشی بود که تا اون زمان به جوابش فکر نکرده بودم و تامل کردن در این باره نقطه عطفی رو در زندگیم ایجاد کرد.

برای من پیدا کردن جواب این سوال چند ماه طول کشید. چون با روش آزمون و خطا جلو رفتم و دقیقا نمی دونستم که از کجا باید شروع کنم؟ من نه تنها که نقطه شروع رو نمی دونستم، بلکه به نظر می رسید کمی دیر با این سوال روبرو شدم. همیشه با خودم فکر می کردم که اگر کسی بود که این سوال رو در سنین خیلی پایین تر از من می پرسید و جدای از مطرح کردنِ پرسش، راهِ پیدا کردن پاسخ رو هم نشونم می داد، به احتمال زیاد نه تنها که خیلی جلوتر بودم، بلکه شاید در جای درست تری هم قرار داشتم. بنابراین یکی از دغدغه های زندگیم همین شد که آدم های اطرافم رو، به خصوص اون هایی که در سنین کودکی و نوجوانی، هستن با این سوال مواجه کنم و راه رو برای پیدا کردن جواب بهشون نشون بدم. امروز این فرصت برای من فراهم شده و از این بابت خوشحالم."

حالا قرار شده که به جای کتاب چه، یه کتاب بنویسم - شاید حتی دو جلدی- و یه دوره طراحی کنم برای بچه هایی که می خوان تو زندگیشون هدف مشخصی داشته باشن و توسعه پیدا کنن. اگر همین یه کارو بتونم خوب انجام بدم، یه بخشی از رسالتم رو در زندگی انجام دادم.

هرچند که همه این ها قدم های خیلی کوچیکی هست، اما من خوشم به برداشتن همین قدم های کوچیک.

برچسب: 396 11,396 19,396 com,396 17,396 3(a)(1),396 13,396 17c,396 25,396 3a1bos,396 7, نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 9:27

صفحه بندی