
بعضی از تصمیم گیرهای مهم زندگی من بر حسب اتفاق و تا حدی جبر بوده. مثلا کارآفرینی خوندنم اینطوری شد که من داشتم برای کنکور کارشناسی ارشد -گرایش مدیریت منابع انسانی و یا مدیریت رفتار سازمانی- تو یکی از دانشگاه های دولتی تهران می خوندم، اما برای خوندن درس "حسابداری دولتی" وقت کم آوردم و با توجه به این که اون زمان برام کارشناسی ارشد خوندن تو یه دانشگاه خوب اهمیت بیشتری نسبت به نوع گرایش داشت، تصمیم گرفتم به سمت کارآفرینی تغییر مسیر بدم، چون در این حالت دیگه نیازی به خوندن اون درس نبود و این شد که ...
ادامه مطلب
نمی دونم من عجیب غریب شدم یا دنیا و آدمهاش اینقدر عجیب و غریب شدن که من هر روز با کلی علامت سوال روزمو تموم می کنم.از همون اول صبح و ب بسم الله این سوالا شروع میشه. مثلا چرا وقتی شرکت یه طبقه از یه پارکینگ طبقاتی رو - که دقیقا ساختمون بغلیمونه- برای تمام کارکنان اجاره کرده و همه میتونن به رایگان و به راحتی ازش استفاده کنن، اما بازم همه دوست دارن تو خود پارکینگ ساختمون به صورت مزاحم خیلی مضاعف پارک کنن - که یه در خیلی کوچیک داره و فقط 6 نفر باید واستن بهت فرمون بدن که به سلامت رد شی- ؟ همین یه ماه پیش تو همین پارکینگ تصادف شد و 6 تا ماشین زخمی شدن و کلی استرس و بحث و دردسر پیش اومد ولی همچنان همون رفتارها ... .یا مثلا نمی دونم چرا هلدینگ بالا سری ما اینقدر به ما حسودیش میشه و ما دست رو هرکاری...
ادامه مطلب
حدود یک ساله که به واسطه یک بنیاد خیریه با چند تا دختر 19-23 ساله همراه شدم و بهشون پیانو درس میدم. الان داریم به اواخر دوره دوم نزدیک میشیم و بچه ها دارن برای اجرا در روز جشن پایان ترم آماده میشن. نمی دونم کدوم یکی از ما بیشتر خوشحالیم. بچه ها که پیانو رو تا حدی یاد گرفتن و می تونن دربرابر خانواده ها و دوستانشون قطعه ای بنوازن و یا منی که می بینم با وجود همه محدودیت های موجود تونستم یه چیزایی در حد توان بهشون یاد بدم. دیروز سر کلاس بودم که خانمی در زد و در حالی که چشماش پر اشک بود، وارد کلاس شد. ازم پرسید: «شما معلم موسیقی این بچه ها هستین؟ اینا اینقدر قشنگ پی...
ادامه مطلب