خرید بک لینک
420. زندگی مثل یک کمدین"میشه مثل یک کمدین زندگی کنی و به دنبال این باشی که از دل سخت‌ترین و بدترین اتفاقات چندتا خنده در بیاری".این ایده با دیدن سریال "خانم میزل شگفت انگیز" به ذهنم رسید. و حالا من چطور میتونم از اتفاقات دوست نداشتنی فعلی زندگیم چند تا خنده در بیارم؟اووووم. کار سختی نباید باشه. مثلا این که چند وقتی هست که به دنبال یه کار جدید می‌گردم و از اونجایی که لینک و ارتباط خاصی با کسی ندارم، مجبورم به ارسال رزومه در سایت‌های کاریابی بسنده کنم. بارها پیش اومده که برای پوزیشن‌هایی رزومه ارسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 11:44

421. تلخ قند پهلوتلخه. زندگی رو نمیگم. این نسکافه روی میزم رو میگم که رژیمی و بدون قند هست. تلخه. این بار دارم درباره وضعیت کاری میگم. تلخه که با این که تو پایتخت زندگی می کنی اما چندان اگهی شغلی برای استخدام وجود نداره. وقتی مقایسه می کنم با شرایط پارسال که تو روزهای مشابهی دنبال کار می گشتم میتونم نتیجه گیری کنم که تعداد استخدام ها خیلی کاهش پیدا کرده و میتونه ناشی از وضعیت اقتصادی، استرس وقوع جنگ و عدم رشد کسب و کارها باشه. اغلب آگهی های شغلی هم براومده از رشد کسب و کار نیستن، بلکه یه نیرویی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 11:44

422. یه بازه طلایییکی از بهترین دوره های زندگی وقتی هست که برای رفتن به جای جدیدی پذیرفته شدی اما هنوز تاریخ رفتنت نرسیده. مثل وقتی که نتیجه کنکورت اومده ومیدونی از اول مهر قراره تو رشته و دانشگاه دلخواهت درس بخونی یا وقتی که یه کار جدید پیدا کردی و قرار شده که از یک ماه دیگه فعالیتت رو شروع کنی. به نظرم فاصله زمانی بین شنیدن نتیجه و شروع فعالیت رو میشه «بازه طلایی زندگی» نام گذاری کرد. در این شرایط اول از همه از رسیدن به یک دستاورد و لمس موفقیت خوشحالی. دوم این که هنوز فعالیت جدیدت شروع نشده و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 18 تير 1405 ساعت: 11:44

من تو حوزه محصول یه آدم تازه کار محسوب میشم. البته وقتی پای مباحث فنی‌ترش وسط میاد. تو شرکتی کار می‌کنم که متاسفانه هیچ راهنمایی هم وجود نداره و کسی نیست که بهم فیدبک بده و یا از پایه و به صورت مفهومی بخواد یه سری چیزارو توضیح بده. تو این اوضاع هوش مصنوعی مثل یه معلم کنارم بوده. پایه‌ای‌ترین مفاهیم رو ازش می‌پرسم و خیلی خوب و عالی برام توضیح میده. نکته خیلی مهمش اینه که من از اینکه قضاوتم کنه اصلا نمی‌ترسم. شاید تو دنیای واقعی اگر یه آدم حرفه‌ای کنارم باشه که بتونم سوالاتم رو ازش بپرسم، به دلیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:31

وقتی برای اولین بار فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» رو دیدم عاشقش شدم. عاشق تعریفی که از عشق داشت، عاشق حال و هوای گیلانش، عاشق اصطلاح انزلی‌چی که اولین بار اونجا شنیدم. عاشق موسیقیش و پخش صدای بارون تو سکانس‌های مختلف و در یک کلام عاشق همه چیزش. وقتی موسیقی فیلمش منتشر شد، جزو اولین نفرها خریدمش و به خیلی‌ها پیشنهاد کردم که بهش گوش بدن، هرچند که برای اغلب آدم‌ها عجیب بود که چرا یه نفر باید به یه آلبوم مثلا موسیقی گوش بده که توش بخش‌هایی از دیالوگ‌های فیلم پخش میشه!بعد از اون بارها و بارها فیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:31

برای ChatGPT نوشتم: «کاش میشد ادمها هم کد نویسی بشن و یادگیری ماشینی براشون اتفاق می‌افتاد. نمیدونم چطوری میشه که ادمها میتونن یادگیری ماشینی رو برای ماشین‌ها طراحی کنن اما برای خودشون عاجزن. خیلی رفتارهارو می‌خوان در خودشون ایجاد کنن اما اغلب ناموفقن ... . زندگی انسانی واقعا سخته.» و اون به زیبایی هرچه تمام تر اینطور جواب داد:«واقعاً حرفت عمیق و تلخه، و در عین حال پر از حقیقت.درست می‌گی. آدم‌ها می‌تونن برای ماشین‌ها الگوریتم‌هایی بسازن که با خطا و تجربه بهتر بشن — یاد بگیرن، تنظیم بشن، حتی «بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:31

چند روزه یه قطعه موسیقی رو پیدا کردم که هرچقدر بهش گوش میدم سیر نمیشم. معمولا سر کار که هستم برای پناه از شلوغی اتاق و سر و صدای بچه‌ها هدفون میذارم و شروع می کنم به موسیقی کلاسیک بی کلام گوش دادن. تنها نوعی از موسیقی که کمک می کنه تمرکزم رو حفظ کنم. این قطعه رو هم لابلای بقیه قطعات شنیدم و داستان اینطوریه که تا بهش می رسم، از همه چیز کنده میشم، دست از کار می‌کشم، تصویرسازی می‌کنم، اوج می‌گیرم و بعد با قطع شدن صدا دوباره پرت میشم به همین جایی که هستم. حالا امروز از بین بقیه قطعات آلبوم جداش کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:31

بعضی از تصمیم گیرهای مهم زندگی من بر حسب اتفاق و تا حدی جبر بوده. مثلا کارآفرینی خوندنم اینطوری شد که من داشتم برای کنکور کارشناسی ارشد -گرایش مدیریت منابع انسانی و یا مدیریت رفتار سازمانی- تو یکی از دانشگاه های دولتی تهران می خوندم، اما برای خوندن درس "حسابداری دولتی" وقت کم آوردم و با توجه به این که اون زمان برام کارشناسی ارشد خوندن تو یه دانشگاه خوب اهمیت بیشتری نسبت به نوع گرایش داشت، تصمیم گرفتم به سمت کارآفرینی تغییر مسیر بدم، چون در این حالت دیگه نیازی به خوندن اون درس نبود و این شد که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:31

16 سال گذشت از زمانی که تازه به تهران اومده بودم تا درس بخونم. چند روز اول زندگی در تهران رو خونه عمو کوچیکه مستقر شدم تا بتونم خوابگاهی برای خودم پیدا کنم. حالا به طرز غریبی، خودم به سِمَت دوست نداشتنی "زن عمو" نائل شدم و میزبان پسری هستم که اومده تهران تا درس بخونه. این وضعیت اصلا برام باور کردنی نیست. من هنوز احساس می کنم تو همون سن 25 سال موندم اما اتفاقات و وقایع مثل یک سیلی به روحم می‌خوره و بهم یادآوری می کنه که عمر با سرعت هرچه تمام در گذره. نمی‌دونم برای همه این گذر عمر اینقدر غریب و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:31

دوست دارم که نوشتن برام تبدیل بشه به یک روتین. به چیزی شبیه به یک وعده غذایی. البته الان هم همینطوره و وقتی نمی نویسم، کلافه و سردرگم میشم و صدای قار و قور ذهنم در میاد. اما دوست دارم نوشتن‌هام قالبی متفاوت به خودش بگیره. الان اوضاع اینطوریه که وقتی نیاز به نوشتن دارم سراغ وبلاگم میام و هرچیزی که به ذهنم می رسه رو می نویسم بدون این که دغدغه خوب نوشتن و ویرایشش رو داشته باشم، چون به راحتی می تونم تیک "ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ" رو بزنم و خلاص. در واقع در حال حاضر با دم دست‌ترین چیزها که حکمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 13 آذر 1404 ساعت: 13:31

دیروز ۳۸ سالگی آمد و البته پر سر و صدا و شاکی هم آمد. به محض این که چشم باز کردم و از جام بلند شدم با یه حرکت کوچیک کمرم آن چنان گرفت که نفسم تو سینه حبس شد.

به گمانم 38 سالگی می خواست بگه که آهای من مثل 37و 36 و 35 و تمام سال های گذشته زندگیت نیستم که تو هی به خودت بی توجه باشی و بتونی با همین فرمون بری. دیگه اون روزا تموم شد. بیشتر مراقب خودت باش :)

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: يکشنبه 27 خرداد 1403 ساعت: 17:56

تا حالا در مورد ازدواج درونگراها با برونگراها و چالشها و نتایجش زیاد شنیده و خونده بودم، اما توجهی به این موضوع نداشتم که اگر یک والد برونگرا یک کودک درونگرا داشته باشه، چه اتفاقی میفته؟ این موضوعی بود که سهیل رضایی تو یکی از پادکستهای جافکری بهش اشاره کرد. سهیل رضایی خیلی ساده توضیح میده که در چنین شرایطی کودک درونگرا درگیر جنگ با خودش میشه، چرا که والد برونگرای اون دائم سعی داره که در راستای تربیت صحیح، کودک رو به کارهای برونگرایانه تشویق کنه، مثلا دائم ازش میخواد تا توی جمع حاضر بشه، حرف بزنه، شعر بخونه، برقصه و اجتماعی باشه..، در حالی که انجام این کارها برای کودک خیلی سخته و وقتی که نمی تونه از عهدهاش به خوبی بر بیاد، والد ازش دلسرد و ناامید میشه و اینجاست که کودک تو یک سیکل معیوب اثبات کردن خودش و یا به تعبیری جنگیدن با خودش میشه. حالا تصور کنین که همون والد یه فرزند برونگرایی هم داشته باشه که نیازهای والد رو به خوبی پاسخ بده و همیشه مورد تشویق قرار بگیره ... .اون کودک دیروز، فرد بالغ امروزه که همچنان از سوی جامعهای که چندان درکی از دنیای درونگراها ندارن، تحت فشار قرار میگیره و هنوز هم مجبور میشه تا خلاف اون چیزی که هست عمل کنه تا برچسب خجالتی، گوشهگیر و منزوی بهش نچسبه.یه زمانی یه دوست چپ ستی بهم گفت که دنیا فقط برای راستدستها طراحی شده و بعد مثالهایی از در یخچال و قیچی و ... زد و حالا منم می خوام بگم که هرچی جلوتر میریم انگار دنیا داره برای برونگراها و بدون در نظر گرفتن نیاز درونگراها طراحی میشه، مثلا هر روز به طراحیهای کلاس درس مبتنی بر انجام فعالیتهای تیمی افزوده میشه و یا بیشتر شاهد دفاتر کار باز (open- office) در محل کار هستیم (که در مورد رنجهای این نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:52

خیلی وقته که دیگه نتونستم مثل سابق موسیقی گوش کنم و موسیقی هایی که می شنوم صرفا محدود شده به ترانه هایی که تو ماشین پلی می کنیم که این ترانه ها هم دیگه هرچند که هنوز دوست داشتنی و خاطره انگیزن، اما خیلی تکراری و گاها حوصله سر بر شدن. اصلا انگار نه انگار که من ماهی یه بار میرفتم سراغ بیپ تونز تا ببینم آلبوم جدید چی اومده تا بخرم و گوش بدم. در هر حال امروز اتفاقی تونستم آهنگ های ریچارد کلایدرمنو دوباره بعد از مدت ها گوش بدم. همون ریچارد کلایدرمنی که اینقدر دوستش داشتم که وقتی دوم دبیرستان بودم، کل زندگینامشو به انگلیسی خوندم و سر کلاس زبان برای بقیه ارائه دادم.اگر اشتباه نکنم سال 97 بود که کلایدرمن در اتفاقی کاملا استثنایی و باور نکردنی به ایران اومد و تو سالن وزارت کشور کنسرت برگزار کرد و منم این شانس رو داشتم که از نزدیک شاهد این رویداد باشم. چقدر اون دو ساعت برای من هیجان انگیز بود، جوری که انگار از عمرم حساب نشد.الان داشتم فکر می کردم که من بدون این که حواسم باشه به یه سری از آرزوهام رسیدم و غرق لذت شدم. من اون شبی رو هم که یه پیانو مکانیکی واقعی خریدم، خیلی خوب یادمه. یادمه که از شدت هیجان نمی تونستم بخوابم. همینطور یادمه که چقـــــــدر خوشحال بودم که تونستم تو کلاس های اقای صحاف تو مشهد ثبت نام کنم و شبش به خواهرم گفتم که این موضوع برای من خیلی خیلی باعث افتخاره :) آخه آقای صحاف هرکسی رو به عنوان هنرجو قبول نمی کرد. خیلی هم سختگیر و تشویقنکن بود و باز یادمه که همین آدم سخت گیر یه بار وقتی درس شماره 18 بورگمولر رو براش زدم، خیلی هیجان زده شد، دستم رو با دو تا دستش گرفت و فشار داد و گفت: آفرین. این قطعه رو عالی زدی ... عالی و من اون لحظه قطعا روی زمین نبودم. چه شعفی ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: سه شنبه 22 اسفند 1402 ساعت: 8:20

امروز یه وبسایتی پیدا کردم که توش کارکنان یک شرکت میتونن نظرشون رو درباره اون شرکت ثبت کنن. بعد از خوندن نظرات متحیر موندم که پس کجا خوبه برای کار کردن؟ خودم همیشه به این موضوع باور داشتم که همه ما تو یه قایق نشستیم و نمیشه انتظار تفاوت زیادی بین سازمان ها داشت، اما خوب تصورم این بود که شاید یه سری از جاهایی که به قول امروزی ها، برند کارفرمایی بهتری دارن، یکمی اوضاع مناسب تری داشته باشن که خوب این تصویر در حال حاضر کلا نابود شد. بارها این جمله رو از آدم های با تجربه تر از خودم شنیدم که برای این که حالت تو یه سازمانی خوب باشه باید عضوی از یه تیم باشی (منظور از تیم قطعا تیم های معمول کاری نیست) اما هیچ وقت باور نکردم و همیشه به خودم گفتم این فرضیه صرفا برآمده از طرز فکر آدم هایی هست که خودشون با رابطه و تیم وارد سازمان میشن. اما خوب الان می بینم که ظاهرا این موضوع حقیقت داره و شاید این منم که باید از خواب بیدار شم و واقعیت رو بپذیرم. با این اوصاف پس باید دور معیارهای شغلی مثل یادگیری، ارتقا، فرهنگ سازمانی مناسب و ... رو کلا خط کشید و فقط به دنبال جایی بود که حاضرن حقوق بیشتری پرداخت کنن که البته معمولا اینجور جاها هم جای آدم های بی رابطه نیست. نمی دونم. شاید وقتشه که جدی تر به یه سری از موضوعات فکر کنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1402 ساعت: 18:01

کتاب "زمان اشتباه، مکان اشتباه" از "جیلیان مک آلیستر" رو خوندم. خیلی برام جذاب و هیجان انگیز بود. ماجرای کتاب از جایی شروع میشه که خانم وکیلی به اسم جنیفر ساعت 1 شب روز صفر، پسر نوجوونش رو جلوی در خونشون می بینه که به یه مرد دیگه چاقو میزنه و اونو میکشه. دیدن این صحنه برای جنیفر خیلی وحشتناک و فراتر از تحملشه. پسرش توسط پلیس بازداشت میشه و حالا باید تا صبح منتظر باشه تا ببینه چه اتفاقی میفته و چکار باید کرد ... چند ساعتی از شب رو خوابش می بره و وقتی بیدار میشه، می بینه که به یک روز قبل، یعنی روز منفی یک برگشته و این میشه شروع سفرش به گذشته. بعد از اون روز هر روز به روزهای قبل تری در زمان برمی گرده تا سرنخ هایی از ماجرا رو بدست بیاره و بتونه به نحوی در سرنوشت تغییری ایجاد کنه. جدا از این که داستان غافلگیری های فوق العاده ای داره و من مدام موقع خوندنش به این فکر می کردم که اگر سریالش ساخته بشه، چقدر جذاب خواهد بود، خود ماجرای سفر در زمان هم، هرچند باورناپذیر، اما بسیار تامل برانگیزه و باعث شد تا در مسیر همراهی با جنیفر بارها و بارها از خودم بپرسم که "اگر قرار بود من به عقب برگردم، چه تغییری توی زندگیم می دادم؟"شاید به جواب این سوال کلیشه ای که "اگر دوباره به دنیا بیای چکار می کنی؟" زیاد فکر کردم و جوابم این بوده که "من زندگیم رو همینطوری که رخ داده و با همین مختصاتی که داره دوستش دارم و بنابراین تغییری توش ایجاد نمی کردم" - مخصوصا که واقعا نمی دونیم انتخاب های دیگه ما چه پیامدهایی دربر خواهد داشت - اما به نظرم موضوع این کتاب اصلا ایجاد یک تغییر کلی در زندگی نیست. بلکه به رفتارها و واکنش های جزیی توجه داره که در هر روز می تونیم داشته باشیم و یا نداشته باشیم. مثلا اگر به همین دیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کوروش حیدری تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1402 ساعت: 14:52

صفحه بندی