
"میشه مثل یک کمدین زندگی کنی و به دنبال این باشی که از دل سختترین و بدترین اتفاقات چندتا خنده در بیاری".
این ایده با دیدن سریال "خانم میزل شگفت انگیز" به ذهنم رسید. و حالا من چطور میتونم از اتفاقات دوست نداشتنی فعلی زندگیم چند تا خنده در بیارم؟
اووووم. کار سختی نباید باشه. مثلا این که چند وقتی هست که به دنبال یه کار جدید میگردم و از اونجایی که لینک و ارتباط خاصی با کسی ندارم، مجبورم به ارسال رزومه در سایتهای کاریابی بسنده کنم. بارها پیش اومده که برای پوزیشنهایی رزومه ارسال کردم که از نظر خودم کاملا مناسب انجام اون کار بودم اما کارفرماها و یا جویندگان کارجوها! یعنی همون آدمهای خوشبختی که در سمت دیگهی پلتفرمهای کاریابی نشستن، سوت زنان و بیتوجه از کنارش رد شدن. همیشه هم این سوال برام پیش میاد که آخه چرا؟ آخه مگه من چی کم داشتم؟ تا این که چند روز پیش اتفاقی مقالهای میخوندم درباره تاثیر زیبایی زنان بر استخدامشون و یکباره انگار جواب چراهای این چندوقتم رو گرفتم که آهااا، خودشه. حتما تو زشتی و یا به اندازه کافی خوشگل نیستی! و شاید بهتره بجای این که به دنبال قویتر کردن رزومهات باشی، علاوه بر فعالیت کارجویی، به فعالیت زیباجویی هم روی بیاری! اما خوب سوال اینه که چطور میشه تبدیل به یک زیباجو شد؟ هرکسی نمیتونه از عهده زیباجویی و مخارجش بربیاد و لازمهی زیباجویی داشتن درآمد مناسب و کافی هست. و اینجاست که تو یه چرخه منفی و یا شاید یه باتلاغ گیر میفتی. باتلاغی که تا کار و درآمد خوب نداری نمیتونی زیبا بشی و تا وقتی زیبا نباشی نمی تونی کار و درآمد خوب داشته باشی! این وسط سن هم - که به نظر بنده فقط یک عدد نیست - مدام بالا میره و آثارش پدیدار میشه. خوب پس چکار میشه کرد؟ یعنی واقعنِ واقعا همه چی کنسله؟ کلا بیخیال بشم؟ اما خوب من که آدم بیخیال شدن نیستم. برای همینم همچنان وقت و پولم رو صرف گذروندن دورههای مختلف میکنم تا حداقل در همین جایگاه شغلی فعلی بتونم مدیرمحصول بهتری باشم حالا هرچند که جایگاه شغلی من هیچ تلاشی برای بهتر شدن نمی کنه! ولی من که مثل اون نیستم! بله و شاید من خوشگلی نداشته باشم اما بجاش امید که دارم. از وقتی که یادم میاد امید همراهم بوده و تا حالا هم به هرجایی که رسیدم از صدقه سر همین امید بوده. امید بوده که بهم گفته اگر تلاش کنی بالاخره موفق میشی. امید بوده که بهم گفته گوشاتو بگیر و به حرف آدمهایی که میگن نمیشه گوش نده. الان آزادی زنگ زد و سررشته کلامم رو پاره کرد. بله من علاوه بر امید، همکارهایی از جنس آزادی دارم که گهگاه زنگ میزنن و میتونم ازشون یه سری کارهارو پیگیری کنم. داشتن همینها هم از هیچی بهتره. خیلیها هستن که نه امیدی دارن و نه آزادی. خیلیها چیزهایی دارن که اصلا به کارشون نمیاد، چیزهایی مثل افسردگی، بیماری، خود درگیری و ... . من ترجیح میدم که کلا یه سری چیزها رو نداشته باشم تا این که بخوام اینجور چیزهای بدردنخور و آزاردهنده رو داشته باشم. البته اعتراف میکنم که اینجا دارم از استراتژی آرامسازی از طریق فکر کردن به بدبختیهای بیشتر دیگران استفاده میکنم! این استراتژی خیلی اوقات جوابه و نتیجه این که با همین فرمونی که دارم میرم ادامه میدم. خدارو چه دیدی؟ شاید شد؟ هان؟
پ.ن: پیشنهاد می کنم سریال The marvelous mrs. maisel رو ببینین. باحاله.

برچسب:
نویسنده: کوروش حیدری