16 سال گذشت از زمانی که تازه به تهران اومده بودم تا درس بخونم. چند روز اول زندگی در تهران رو خونه عمو کوچیکه مستقر شدم تا بتونم خوابگاهی برای خودم پیدا کنم. حالا به طرز غریبی، خودم به سِمَت دوست نداشتنی "زن عمو" نائل شدم و میزبان پسری هستم که اومده تهران تا درس بخونه. این وضعیت اصلا برام باور کردنی نیست. من هنوز احساس می کنم تو همون سن 25 سال موندم اما اتفاقات و وقایع مثل یک سیلی به روحم می‌خوره و بهم یادآوری می کنه که عمر با سرعت هرچه تمام در گذره. نمی‌دونم برای همه این گذر عمر اینقدر غریب و ترسناکه یا فقط منم که چنین احساسی رو تجربه می‌کنم؟